<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>تسنیم</title>
		<link>https://meshcat1367.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://meshcat1367.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>روضه مادر</title>
			<link>https://meshcat1367.kowsarblog.ir/روضه-مادر-4</link>
			<pubDate>09:51:00 +0330 سه شنبه، 5 آبان 1405</pubDate>			<dc:creator>تسنیم</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1877985@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این روزها هر چه حواس دلم را پرت میکنم&lt;br /&gt;دوباره با اشک رو به سوی شما میکند&lt;br /&gt;این بی قراری ها، گوشه ی دنج دلم را دوباره معطر میکند&lt;br /&gt;قصه ی من و فاطمیه ها هنوز هم ادامه دارد&amp;#8230; &lt;br /&gt;دستِ دلم را میگیرم و روانه اش میکنم پشت تاریکی های بقیع&lt;br /&gt;معجر خاکی&lt;br /&gt;روضه ی مادر&amp;#8230;&lt;br /&gt;تمام تاریکی های بقیع را قدم میزنم &lt;br /&gt;غریبی از سر و روی اش میبارد.&lt;br /&gt;سلام میدهم و قلبم آرام،آرام نورانی میشود.&lt;br /&gt;و من مدام زیر گوش غربت بقیع زمزمه&lt;br /&gt;می کنم&amp;#8230;&lt;br /&gt;مادرجان! &lt;br /&gt;گوشه ی چادرتان را، از سر دلم برندارید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تمام متن های وبلاگ نوشته خودم است&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://meshcat1367.kowsarblog.ir/روضه-مادر-4&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> </p>
<p>این روزها هر چه حواس دلم را پرت میکنم<br />دوباره با اشک رو به سوی شما میکند<br />این بی قراری ها، گوشه ی دنج دلم را دوباره معطر میکند<br />قصه ی من و فاطمیه ها هنوز هم ادامه دارد&#8230; <br />دستِ دلم را میگیرم و روانه اش میکنم پشت تاریکی های بقیع<br />معجر خاکی<br />روضه ی مادر&#8230;<br />تمام تاریکی های بقیع را قدم میزنم <br />غریبی از سر و روی اش میبارد.<br />سلام میدهم و قلبم آرام،آرام نورانی میشود.<br />و من مدام زیر گوش غربت بقیع زمزمه<br />می کنم&#8230;<br />مادرجان! <br />گوشه ی چادرتان را، از سر دلم برندارید.</p>
<p> </p>
<p>تمام متن های وبلاگ نوشته خودم است</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://meshcat1367.kowsarblog.ir/روضه-مادر-4">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://meshcat1367.kowsarblog.ir/روضه-مادر-4#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://meshcat1367.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1877985</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>نه فقط برای خودم</title>
			<link>https://meshcat1367.kowsarblog.ir/نه-فقط-برای-خودم</link>
			<pubDate>22:41:00 +0330 دوشنبه، 27 مهر 1405</pubDate>			<dc:creator>تسنیم</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1877207@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;خادمی یک بارگاه نورانی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;نشستم از آرزوهایم بنویسم. از آرزوهایی که دوست داشتم زودتر برآورده شود. راستش خیلی فکر کردم، چیز دست و پا گیری پیدا نکردم. شاید الان اگر بگویند آرزویت چیست؟ می‌گویم دلم می‌خواهد وسط حرم زندگی کنم. دلم برای خادمی یک بارگاه نورانی غنج می‌رود. اما از گذشته چیزی یادم نمی‌آید. نه اینکه خواسته‌ای نبوده باشد ولی به حد آرزو نرسیده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید معنای آرزو را نمی‌دانم. فقط یادم هست همیشه دلم می‌خواست در دنیای خودم زندگی کنم. یک دنیایی که با دنیای آدم‌های عادی متفاوت باشد. بخاطر همین همیشه در دنیای قصه‌ها بودم. هر وقت کتابی می‌خواندم خودم را جای قهرمانش، بین صفحات کتاب جا می‌کردم. هر شخصیتی که به دنیایم نزدیک‌تر بود، مهمان همیشگی من و آرزوهایم می‌شد. &lt;br /&gt;لابه لای کلمات و صفحات کتاب‌ها می‌گشتم تا در دنیایی که متفاوت از دنیای آدم‌ها باشد زندگی کنم. علاقه‌ام به کتابخوانی هم از همین سرچشمه می‌گیرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آرزو بود یا هر چیزی، هنوز هم همراهم است. فقط انگار بزرگ‌تر شده است. تغییر کرده است. کتاب‌ها تغییر کرده است. آرزو بزرگ شده است، پخته شده است. حالا دنبال دنیای متفاوت نیستم. دنبال شخصیت‌هایی هستم که خودشان دنیا را تغییر می‌دهند. دنبال تغییر دنیا نه فقط برای خودم برای همه‌ی آدم‌ها. آرزوی یک دنیای بهتر برای همه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;۹مهرماه ۱۴۰۵&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://meshcat1367.kowsarblog.ir/نه-فقط-برای-خودم&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خادمی یک بارگاه نورانی</p>
<p><br />نشستم از آرزوهایم بنویسم. از آرزوهایی که دوست داشتم زودتر برآورده شود. راستش خیلی فکر کردم، چیز دست و پا گیری پیدا نکردم. شاید الان اگر بگویند آرزویت چیست؟ می‌گویم دلم می‌خواهد وسط حرم زندگی کنم. دلم برای خادمی یک بارگاه نورانی غنج می‌رود. اما از گذشته چیزی یادم نمی‌آید. نه اینکه خواسته‌ای نبوده باشد ولی به حد آرزو نرسیده است.</p>
<p>شاید معنای آرزو را نمی‌دانم. فقط یادم هست همیشه دلم می‌خواست در دنیای خودم زندگی کنم. یک دنیایی که با دنیای آدم‌های عادی متفاوت باشد. بخاطر همین همیشه در دنیای قصه‌ها بودم. هر وقت کتابی می‌خواندم خودم را جای قهرمانش، بین صفحات کتاب جا می‌کردم. هر شخصیتی که به دنیایم نزدیک‌تر بود، مهمان همیشگی من و آرزوهایم می‌شد. <br />لابه لای کلمات و صفحات کتاب‌ها می‌گشتم تا در دنیایی که متفاوت از دنیای آدم‌ها باشد زندگی کنم. علاقه‌ام به کتابخوانی هم از همین سرچشمه می‌گیرد.</p>
<p>آرزو بود یا هر چیزی، هنوز هم همراهم است. فقط انگار بزرگ‌تر شده است. تغییر کرده است. کتاب‌ها تغییر کرده است. آرزو بزرگ شده است، پخته شده است. حالا دنبال دنیای متفاوت نیستم. دنبال شخصیت‌هایی هستم که خودشان دنیا را تغییر می‌دهند. دنبال تغییر دنیا نه فقط برای خودم برای همه‌ی آدم‌ها. آرزوی یک دنیای بهتر برای همه.</p>
<p>۹مهرماه ۱۴۰۵</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://meshcat1367.kowsarblog.ir/نه-فقط-برای-خودم">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://meshcat1367.kowsarblog.ir/نه-فقط-برای-خودم#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://meshcat1367.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1877207</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>درس خواندن</title>
			<link>https://meshcat1367.kowsarblog.ir/درس-خواندن-3</link>
			<pubDate>20:09:00 +0330 یکشنبه، 19 مهر 1405</pubDate>			<dc:creator>تسنیم</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1876258@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;همیشه عاشق درس خوندن بودم. برخلاف خیلی از همکلاسی هایم که به زور درس می خوانند و از درس و مدرسه متنفر بودند من با شوق وارد مدرسه می شدم و در س خواندن را خیلی دوست داشتم. &lt;br /&gt;در یک برهه از زندگی برخوردم به حوزه. خیلی اتفاقی وارد حوزه شدم. ولی همیشه با خودم می گویم ای کاش زودتر با حوزه آشنا شده بود. کاش زودتر وارد حوزه می شدم. کاش درس خواندنم را در یک مرحله از زندگی رها نکرده بودم.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://meshcat1367.kowsarblog.ir/درس-خواندن-3&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>همیشه عاشق درس خوندن بودم. برخلاف خیلی از همکلاسی هایم که به زور درس می خوانند و از درس و مدرسه متنفر بودند من با شوق وارد مدرسه می شدم و در س خواندن را خیلی دوست داشتم. <br />در یک برهه از زندگی برخوردم به حوزه. خیلی اتفاقی وارد حوزه شدم. ولی همیشه با خودم می گویم ای کاش زودتر با حوزه آشنا شده بود. کاش زودتر وارد حوزه می شدم. کاش درس خواندنم را در یک مرحله از زندگی رها نکرده بودم.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://meshcat1367.kowsarblog.ir/درس-خواندن-3">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://meshcat1367.kowsarblog.ir/درس-خواندن-3#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://meshcat1367.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1876258</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>شوق دیدارت</title>
			<link>https://meshcat1367.kowsarblog.ir/شوق-دیدارت</link>
			<pubDate>18:52:00 +0330 شنبه، 18 مهر 1405</pubDate>			<dc:creator>تسنیم</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1876102@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;یادم هست، اولین باران پاییزی، کنار شرم سرخ اطلسی ها، نگاهت را قاب گرفتم&lt;br /&gt;و دستانم را در انتظار به آغوش کشیدنت&lt;br /&gt;نذر اقاقی های پشت پنجره کردم&lt;br /&gt;دلم میخواست &lt;br /&gt;پاییز باشد&lt;br /&gt;تو باشی&lt;br /&gt;نگاهم خیس شود از شوق دیدارت&lt;br /&gt;دلم میخواست &lt;br /&gt;باران ببارد و تو هی درگوشی قربان صدقه ام بروی و هی بگویی:« جانم، لباس گرم بپوش. هوای پاییز را که می دانی، تکلیفش با خودش هم مشخص نیست. تو ولی مواظب خودت باش». &lt;br /&gt;بعد هی وسط روزهایی که حسرت داشتنت را دارم سرک بکشی و بگویی:« من این سالها را به امید با تو بودن زنده مانده ام».&lt;br /&gt;یادت هست قرار گذاشته بودیم&lt;br /&gt;زیر چتر دونفره نارون ها، ساعت ها قدم بزنیم. &lt;br /&gt;دلم می خواهد&lt;br /&gt;پاییز باشد&lt;br /&gt;تو باشی&lt;br /&gt; نگاهم خیس شود از شوق دیدارت&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://meshcat1367.kowsarblog.ir/شوق-دیدارت&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یادم هست، اولین باران پاییزی، کنار شرم سرخ اطلسی ها، نگاهت را قاب گرفتم<br />و دستانم را در انتظار به آغوش کشیدنت<br />نذر اقاقی های پشت پنجره کردم<br />دلم میخواست <br />پاییز باشد<br />تو باشی<br />نگاهم خیس شود از شوق دیدارت<br />دلم میخواست <br />باران ببارد و تو هی درگوشی قربان صدقه ام بروی و هی بگویی:« جانم، لباس گرم بپوش. هوای پاییز را که می دانی، تکلیفش با خودش هم مشخص نیست. تو ولی مواظب خودت باش». <br />بعد هی وسط روزهایی که حسرت داشتنت را دارم سرک بکشی و بگویی:« من این سالها را به امید با تو بودن زنده مانده ام».<br />یادت هست قرار گذاشته بودیم<br />زیر چتر دونفره نارون ها، ساعت ها قدم بزنیم. <br />دلم می خواهد<br />پاییز باشد<br />تو باشی<br /> نگاهم خیس شود از شوق دیدارت</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://meshcat1367.kowsarblog.ir/شوق-دیدارت">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://meshcat1367.kowsarblog.ir/شوق-دیدارت#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://meshcat1367.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1876102</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>برگ های تازه انار</title>
			<link>https://meshcat1367.kowsarblog.ir/برگ-های-تازه-انار</link>
			<pubDate>19:13:00 +0330 چهارشنبه، 15 مهر 1405</pubDate>			<dc:creator>تسنیم</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1875653@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گاهی حیاط خلوت دلت را آب و جارو می‌کنی. می‌نشینی کنار گل یاسی که دست به دامن دیوار شده است تا زمین نخورد، خیره می‌شوی به شمعدانی‌های لب حوض.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سکوت همه جا را گرفته است و تو این سکوت را دوست داری. بوی چای بابونه عصرگاهی سر ذوقت می‌آورد. دست می‌بری و شاخه یاس را لمس می‌کنی. با همه وجود عطر یاس را بو می‌کشی تا دلت بوی یاس بگیرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دلت می‌خواهد دست خودت را بگیری و سال‌ها دور شوی از آنچه آزارت می‌دهد. غبطه می‌خوری به حال برگ‌های تازه انار که خودشان را دست پاییز سپردند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;غرق در آفرینش این همه زیبایی، خالق را شکر می‌گویی. یادت می‌آید خیلی وقت است دستانت را در دست خدا گذاشته‌ای. خیالت آسوده می‌شود. مگر می‌شود، آفریدگارت تو را رها کرده باشد. غم دوری از خالق حتی دل آسمان را هم گرفته است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دلت برای درد دل‌های عاشقانه پای سجاده نماز تنگ شده است. بلند می‌شوی وضو می‌گیری و خودت را به دست دعاهای عاشقانت با خدا می‌سپاری.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://meshcat1367.kowsarblog.ir/برگ-های-تازه-انار&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> </p>
<p>گاهی حیاط خلوت دلت را آب و جارو می‌کنی. می‌نشینی کنار گل یاسی که دست به دامن دیوار شده است تا زمین نخورد، خیره می‌شوی به شمعدانی‌های لب حوض.</p>
<p>سکوت همه جا را گرفته است و تو این سکوت را دوست داری. بوی چای بابونه عصرگاهی سر ذوقت می‌آورد. دست می‌بری و شاخه یاس را لمس می‌کنی. با همه وجود عطر یاس را بو می‌کشی تا دلت بوی یاس بگیرد.</p>
<p>دلت می‌خواهد دست خودت را بگیری و سال‌ها دور شوی از آنچه آزارت می‌دهد. غبطه می‌خوری به حال برگ‌های تازه انار که خودشان را دست پاییز سپردند.</p>
<p>غرق در آفرینش این همه زیبایی، خالق را شکر می‌گویی. یادت می‌آید خیلی وقت است دستانت را در دست خدا گذاشته‌ای. خیالت آسوده می‌شود. مگر می‌شود، آفریدگارت تو را رها کرده باشد. غم دوری از خالق حتی دل آسمان را هم گرفته است.</p>
<p>دلت برای درد دل‌های عاشقانه پای سجاده نماز تنگ شده است. بلند می‌شوی وضو می‌گیری و خودت را به دست دعاهای عاشقانت با خدا می‌سپاری.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://meshcat1367.kowsarblog.ir/برگ-های-تازه-انار">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://meshcat1367.kowsarblog.ir/برگ-های-تازه-انار#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://meshcat1367.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1875653</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>دامن چین دار</title>
			<link>https://meshcat1367.kowsarblog.ir/دامن-چین-دار</link>
			<pubDate>11:52:00 +0330 سه شنبه، 14 مهر 1405</pubDate>			<dc:creator>تسنیم</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1875428@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;دامن چین دار&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همیشه کنج دلم برای دخترک پر جنب و جوش وسط گندمزار غنج می‌رود. همان که هر روز عصر وقتی کم کم غروب آفتاب بستر خواب شبانه‌اش را پهن می‌کرد با لباس گل گلی چین‌دار راهی گندمزار پشت خانه می‌شد. بهارکه می‌شد حال و هوای عجیب روستا ذهن پر از شیطنت‌های کودکی‌اش را قلقلک می‌داد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هنوز هم بوی بابونه‌های وحشی کنار نخلستان هوش از سرش می‌رباید. دخترک ده ساله‌ای که وسط گل‌های همیشه بهار و بابونه جا خوش کرده است. گاهی دستانش را بر سر علف زار می‌کشد و گاهی دامن چین‌دارش پر از گل‌های بابونه است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می‌نشینم پای همان تکه از خاطرات کودکیم و خیره خیره تماشایش می‌کنم. سرِ دردُ دلش که باز می‌شود، می‌پرسم «چقدر این روزها را دوست داری؟»&lt;br /&gt;همانطور که با سر انگشتانش گل‌ها را نوازش می‌کند با خنده می‌گوید: «خیلی».&lt;br /&gt;دوباره نگاهم می‌کند. نگاهش پر از شوق زندگی است.&lt;br /&gt;می‌گوید: «نگاه کن دامنم پر از گل‌های بابونه شده، بو بکش، انگار دستانم را وسط گلها کاشته‌ام. بوی گل گرفته‌اند». &lt;br /&gt;چقدر شوق زندگی کردنش را دوست دارم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا سال‌هاست با رویای گندمزار و بوی بابونه‌های کنار نخلستان روزگار می‌گذرانیم. من و دخترک شاد ده سالگی‌هایم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;#به_قلم_خودم&lt;br /&gt;#پرنیا&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://meshcat1367.kowsarblog.ir/دامن-چین-دار&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دامن چین دار</p>
<p>همیشه کنج دلم برای دخترک پر جنب و جوش وسط گندمزار غنج می‌رود. همان که هر روز عصر وقتی کم کم غروب آفتاب بستر خواب شبانه‌اش را پهن می‌کرد با لباس گل گلی چین‌دار راهی گندمزار پشت خانه می‌شد. بهارکه می‌شد حال و هوای عجیب روستا ذهن پر از شیطنت‌های کودکی‌اش را قلقلک می‌داد.</p>
<p>هنوز هم بوی بابونه‌های وحشی کنار نخلستان هوش از سرش می‌رباید. دخترک ده ساله‌ای که وسط گل‌های همیشه بهار و بابونه جا خوش کرده است. گاهی دستانش را بر سر علف زار می‌کشد و گاهی دامن چین‌دارش پر از گل‌های بابونه است.</p>
<p>می‌نشینم پای همان تکه از خاطرات کودکیم و خیره خیره تماشایش می‌کنم. سرِ دردُ دلش که باز می‌شود، می‌پرسم «چقدر این روزها را دوست داری؟»<br />همانطور که با سر انگشتانش گل‌ها را نوازش می‌کند با خنده می‌گوید: «خیلی».<br />دوباره نگاهم می‌کند. نگاهش پر از شوق زندگی است.<br />می‌گوید: «نگاه کن دامنم پر از گل‌های بابونه شده، بو بکش، انگار دستانم را وسط گلها کاشته‌ام. بوی گل گرفته‌اند». <br />چقدر شوق زندگی کردنش را دوست دارم.</p>
<p>حالا سال‌هاست با رویای گندمزار و بوی بابونه‌های کنار نخلستان روزگار می‌گذرانیم. من و دخترک شاد ده سالگی‌هایم.</p>
<p>#به_قلم_خودم<br />#پرنیا</p>
<p> </p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://meshcat1367.kowsarblog.ir/دامن-چین-دار">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://meshcat1367.kowsarblog.ir/دامن-چین-دار#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://meshcat1367.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1875428</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>امام زمان</title>
			<link>https://meshcat1367.kowsarblog.ir/امام-زمان-305</link>
			<pubDate>19:30:00 +0330 دوشنبه، 13 مهر 1405</pubDate>			<dc:creator>تسنیم</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1875254@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p dir=&quot;ltr&quot;&gt;وقتی در یک برهه از زندگیم رسیدم به امام زمان، سعی کردم بیشتر در مورد امام زمان بدانم. کتاب های زیادی خواندم. دعاهایی که منسوب به ایشان شد پای ثابت سجاده هایم. همیشه با خودم فکر میکردم چه کاری برای امام زمان از دستم برمی آید؟ برای ظهور چه کاری باید بکنم؟ اگر دغدغه این چنینی داشته اید و اگر کاری انجام می دهید ممنون میشوم مرا هم راهنمایی کنید.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://meshcat1367.kowsarblog.ir/امام-زمان-305&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="ltr">وقتی در یک برهه از زندگیم رسیدم به امام زمان، سعی کردم بیشتر در مورد امام زمان بدانم. کتاب های زیادی خواندم. دعاهایی که منسوب به ایشان شد پای ثابت سجاده هایم. همیشه با خودم فکر میکردم چه کاری برای امام زمان از دستم برمی آید؟ برای ظهور چه کاری باید بکنم؟ اگر دغدغه این چنینی داشته اید و اگر کاری انجام می دهید ممنون میشوم مرا هم راهنمایی کنید.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://meshcat1367.kowsarblog.ir/امام-زمان-305">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://meshcat1367.kowsarblog.ir/امام-زمان-305#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://meshcat1367.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1875254</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>همه ی دنیایم شد عشق</title>
			<link>https://meshcat1367.kowsarblog.ir/همه-ی-دنیایم-شد-عشق</link>
			<pubDate>00:51:00 +0330 دوشنبه، 13 مهر 1405</pubDate>			<dc:creator>تسنیم</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1875167@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;سال ها وسط دنیای خودم زندگی می کردم. یک تنهایی شگفت انگیز. همه‌ی کارهایم را تنهایی انجام می‌دادم. خلوتم را دوست داشتم. کتاب می‌خواندم. درس می‌خواندم. عاشق گلسر بودم. ظرافت زنانه ام را دوست داشتم. تنهایی برای خودم به خودم می رسیدم. حواسم به قلبم به روحم بود. تا اینکه وسط همه ی این شلوغ پلوغی های تنهایی تو پیدا شدی. &lt;br /&gt;پا به پایم آمدی. کتاب خواندی. نوشته هایم را خواندی. وارد دنیای صورتی رنگ زنانه ام شدی. گفتی دوستت دارم و قلبم جوانه زد. بزرگ شد. دیگر نخواستم تنها باشم. &lt;br /&gt;کاش زودتر فهمیده بودم که زندگی یعنی داشتن کسی که هر روز صدایش سر ذوقت بیاورد. صدایش برایت زندگی باشد. بودنش بشود تمام دنیایت.&lt;br /&gt;دستانش را گرفتم و وسط دنیای تنهایی ام نشاندم. همه ی دنیایم شد عشق. رنگی رنگی شد. پر از طراوت و بوی یاس.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://meshcat1367.kowsarblog.ir/همه-ی-دنیایم-شد-عشق&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سال ها وسط دنیای خودم زندگی می کردم. یک تنهایی شگفت انگیز. همه‌ی کارهایم را تنهایی انجام می‌دادم. خلوتم را دوست داشتم. کتاب می‌خواندم. درس می‌خواندم. عاشق گلسر بودم. ظرافت زنانه ام را دوست داشتم. تنهایی برای خودم به خودم می رسیدم. حواسم به قلبم به روحم بود. تا اینکه وسط همه ی این شلوغ پلوغی های تنهایی تو پیدا شدی. <br />پا به پایم آمدی. کتاب خواندی. نوشته هایم را خواندی. وارد دنیای صورتی رنگ زنانه ام شدی. گفتی دوستت دارم و قلبم جوانه زد. بزرگ شد. دیگر نخواستم تنها باشم. <br />کاش زودتر فهمیده بودم که زندگی یعنی داشتن کسی که هر روز صدایش سر ذوقت بیاورد. صدایش برایت زندگی باشد. بودنش بشود تمام دنیایت.<br />دستانش را گرفتم و وسط دنیای تنهایی ام نشاندم. همه ی دنیایم شد عشق. رنگی رنگی شد. پر از طراوت و بوی یاس.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://meshcat1367.kowsarblog.ir/همه-ی-دنیایم-شد-عشق">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://meshcat1367.kowsarblog.ir/همه-ی-دنیایم-شد-عشق#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://meshcat1367.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1875167</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
