با خودم قرار گذاشته بودم گلهی دلتنگی را جایی نبرم. بگذارم همان کنج دلم بماند یا سحر یک روز بارانی سر سجاده بین برگهای دعا بگذارمش. اما دل بیقرار که این چیزها سرش نمیشود. یکدفعه میبینی سر درد و دلش بیهوا باز شده است.
شب و ستاره و آسمان را قرض گرفته و دلتنگیها را از کنج دلم ریسه کرده تا دل آسمان. خدا نکند همان وقت باران ببارد دیگر نمیشود حتی کمی آرامش کرد. مدام با باران میبارد و غر میزد که دلتنگ است.
گاهی وقتها میگویم:«کمی صبور باش. بلاخره هر دلتنگی پایانی داره». اما خودم هم از دلتنگی کلافهام. کی قرار است تمام شود؟ تو باشی، باران باشد و من زل بزنم در چشمانت. همان وقت نازگلهای درخت انار سر در گوش بهارنارنجها قصهی دلدادگی بخوانند. همان وقت دل آسمان باز شود و باران طراوتش را به دل زمین بدهد.
دلتنگی را وقتی دوست دارم که بدانم تو را از پشت سالها فاصله به دستم میسپارد. خدا را چه دیدی شاید قرار است بعد از این همه سختی، زندگی به هردویمان لبخند بزند.

آخرین نظرات