خادمی یک بارگاه نورانی
نشستم از آرزوهایم بنویسم. از آرزوهایی که دوست داشتم زودتر برآورده شود. راستش خیلی فکر کردم، چیز دست و پا گیری پیدا نکردم. شاید الان اگر بگویند آرزویت چیست؟ میگویم دلم میخواهد وسط حرم زندگی کنم. دلم برای خادمی یک بارگاه نورانی غنج میرود. اما از گذشته چیزی یادم نمیآید. نه اینکه خواستهای نبوده باشد ولی به حد آرزو نرسیده است.
شاید معنای آرزو را نمیدانم. فقط یادم هست همیشه دلم میخواست در دنیای خودم زندگی کنم. یک دنیایی که با دنیای آدمهای عادی متفاوت باشد. بخاطر همین همیشه در دنیای قصهها بودم. هر وقت کتابی میخواندم خودم را جای قهرمانش، بین صفحات کتاب جا میکردم. هر شخصیتی که به دنیایم نزدیکتر بود، مهمان همیشگی من و آرزوهایم میشد.
لابه لای کلمات و صفحات کتابها میگشتم تا در دنیایی که متفاوت از دنیای آدمها باشد زندگی کنم. علاقهام به کتابخوانی هم از همین سرچشمه میگیرد.
آرزو بود یا هر چیزی، هنوز هم همراهم است. فقط انگار بزرگتر شده است. تغییر کرده است. کتابها تغییر کرده است. آرزو بزرگ شده است، پخته شده است. حالا دنبال دنیای متفاوت نیستم. دنبال شخصیتهایی هستم که خودشان دنیا را تغییر میدهند. دنبال تغییر دنیا نه فقط برای خودم برای همهی آدمها. آرزوی یک دنیای بهتر برای همه.
۹مهرماه ۱۴۰۵

آخرین نظرات