شوق دیدارت
18 مهر 1405
یادم هست، اولین باران پاییزی، کنار شرم سرخ اطلسی ها، نگاهت را قاب گرفتم و دستانم را در انتظار به آغوش کشیدنت نذر اقاقی های پشت پنجره کردم دلم میخواست پاییز باشد تو باشی نگاهم خیس شود از شوق دیدارت دلم میخواست باران ببارد و تو هی درگوشی قربان صدقه ام… بیشتر »
2 نظر