خادمی یک بارگاه نورانی نشستم از آرزوهایم بنویسم. از آرزوهایی که دوست داشتم زودتر برآورده شود. راستش خیلی فکر کردم، چیز دست و پا گیری پیدا نکردم. شاید الان اگر بگویند آرزویت چیست؟ میگویم دلم میخواهد وسط حرم زندگی کنم. دلم برای خادمی یک بارگاه نورانی… بیشتر »
آرشیو برای: "مهر 1405"
همیشه عاشق درس خوندن بودم. برخلاف خیلی از همکلاسی هایم که به زور درس می خوانند و از درس و مدرسه متنفر بودند من با شوق وارد مدرسه می شدم و در س خواندن را خیلی دوست داشتم. در یک برهه از زندگی برخوردم به حوزه. خیلی اتفاقی وارد حوزه شدم. ولی همیشه با خودم… بیشتر »
یادم هست، اولین باران پاییزی، کنار شرم سرخ اطلسی ها، نگاهت را قاب گرفتم و دستانم را در انتظار به آغوش کشیدنت نذر اقاقی های پشت پنجره کردم دلم میخواست پاییز باشد تو باشی نگاهم خیس شود از شوق دیدارت دلم میخواست باران ببارد و تو هی درگوشی قربان صدقه ام… بیشتر »
گاهی حیاط خلوت دلت را آب و جارو میکنی. مینشینی کنار گل یاسی که دست به دامن دیوار شده است تا زمین نخورد، خیره میشوی به شمعدانیهای لب حوض. سکوت همه جا را گرفته است و تو این سکوت را دوست داری. بوی چای بابونه عصرگاهی سر ذوقت میآورد. دست میبری و شاخه… بیشتر »
دامن چین دار همیشه کنج دلم برای دخترک پر جنب و جوش وسط گندمزار غنج میرود. همان که هر روز عصر وقتی کم کم غروب آفتاب بستر خواب شبانهاش را پهن میکرد با لباس گل گلی چیندار راهی گندمزار پشت خانه میشد. بهارکه میشد حال و هوای عجیب روستا ذهن پر از… بیشتر »
وقتی در یک برهه از زندگیم رسیدم به امام زمان، سعی کردم بیشتر در مورد امام زمان بدانم. کتاب های زیادی خواندم. دعاهایی که منسوب به ایشان شد پای ثابت سجاده هایم. همیشه با خودم فکر میکردم چه کاری برای امام زمان از دستم برمی آید؟ برای ظهور چه کاری باید بکنم؟… بیشتر »
سال ها وسط دنیای خودم زندگی می کردم. یک تنهایی شگفت انگیز. همهی کارهایم را تنهایی انجام میدادم. خلوتم را دوست داشتم. کتاب میخواندم. درس میخواندم. عاشق گلسر بودم. ظرافت زنانه ام را دوست داشتم. تنهایی برای خودم به خودم می رسیدم. حواسم به قلبم به روحم… بیشتر »
هدیه تولد وقتی گفت:«واسه تولدت چی بگیرم؟» با کلی ذوق گفتم:«چادر نماز». دلم میخواست وسط نمازهایم مدام خودمان را از خدا بخواهم. مدام حس اینکه با هم نماز بخوانیم و بعد برگردد و بگوید:«قبول باشه» سر ذوقم بیاورد. دستانش را محکم میان دستانم بگیرم و از دیدنش… بیشتر »
راستش زیاد اهل حرف زدن نیستم. بیشتر ترجیح میدهم سکوت کنم. حتی حرف زدن زیاد اذیتم می کند. وقتی کسی کنارم باشد که زیاد حرف بزنم تا چند روز سنگینی و زجر روحم را احساس می کنم. پس اینکه کسی ازم سوال نپرسد، نه تنها ناراحت نمی شوم بلکه خیلی هم خوشحال میشود.… بیشتر »
همیشه عاشق کتاب و درس و مدرسه بودم. همین که چیز جدیدی یاد می گرفتم انگار تمام دنیا را داشتم. با ذوق قدم در مدرسه می گذاشتم. دلم نمیخواست درس و مدرسه تعطیل شود. درسم که تمام شد چند سالی دیگر ادامه ندادم تا اینکه با حوزه علمیه آشنا شدم بعد از چند سال دوری… بیشتر »
با خودم قرار گذاشته بودم گلهی دلتنگی را جایی نبرم. بگذارم همان کنج دلم بماند یا سحر یک روز بارانی سر سجاده بین برگهای دعا بگذارمش. اما دل بیقرار که این چیزها سرش نمیشود. یکدفعه میبینی سر درد و دلش بیهوا باز شده است. شب و ستاره و آسمان را قرض… بیشتر »

آخرین نظرات