قصه ی دلتنگی
01 مهر 1405
با خودم قرار گذاشته بودم گلهی دلتنگی را جایی نبرم. بگذارم همان کنج دلم بماند یا سحر یک روز بارانی سر سجاده بین برگهای دعا بگذارمش. اما دل بیقرار که این چیزها سرش نمیشود. یکدفعه میبینی سر درد و دلش بیهوا باز شده است. شب و ستاره و آسمان را قرض… بیشتر »
2 نظر