هدیه تولد
هدیه تولد
وقتی گفت:«واسه تولدت چی بگیرم؟» با کلی ذوق گفتم:«چادر نماز». دلم میخواست وسط نمازهایم مدام خودمان را از خدا بخواهم. مدام حس اینکه با هم نماز بخوانیم و بعد برگردد و بگوید:«قبول باشه» سر ذوقم بیاورد. دستانش را محکم میان دستانم بگیرم و از دیدنش دلم غنج برود.
وارد مغازه پارچه فروشی که شدم دلم میخواست چادر سفید بگیرم . از آن چادر عروسها با گلهای صورتی رنگ دلبرانه. اما دلم نیامد. دوست داشتم یک روز سرد زمستانی که خانه را برای آمدنش گرم نگه داشتهام وارد شود و پیشانیم را ببوسد و بگوید:«برایت چادر نماز گرفتهام. از همانها که دوستشان داری». باید خودش برایم چادرنماز بگیرد تا همیشه قلبم از دیدنش جوانه بزند.
چندتا پارچه چادری را که دیدم. خواستم یکی را انتخاب کند. خودش برایم انتخاب کرد. چادر نمازم شد همان که هر موقع سر درد و دلم با تسبیح و سجاده باز میشود، دستم را بگیرد و کنارش بنشاند. چادر نمازم شد محرم دعاهای از ته دل و مرهم دوری و فاصله.
میدانم آخرش هم همین چادر نماز، یک روز سرد زمستانی برایم آغوشش را هدیه میآورد.