دامن چین دار
همیشه کنج دلم برای دخترک پر جنب و جوش وسط گندمزار غنج میرود. همان که هر روز عصر وقتی کم کم غروب آفتاب بستر خواب شبانهاش را پهن میکرد با لباس گل گلی چیندار راهی گندمزار پشت خانه میشد. بهارکه میشد حال و هوای عجیب روستا ذهن پر از شیطنتهای کودکیاش را قلقلک میداد.
هنوز هم بوی بابونههای وحشی کنار نخلستان هوش از سرش میرباید. دخترک ده سالهای که وسط گلهای همیشه بهار و بابونه جا خوش کرده است. گاهی دستانش را بر سر علف زار میکشد و گاهی دامن چیندارش پر از گلهای بابونه است.
مینشینم پای همان تکه از خاطرات کودکیم و خیره خیره تماشایش میکنم. سرِ دردُ دلش که باز میشود، میپرسم «چقدر این روزها را دوست داری؟»
همانطور که با سر انگشتانش گلها را نوازش میکند با خنده میگوید: «خیلی».
دوباره نگاهم میکند. نگاهش پر از شوق زندگی است.
میگوید: «نگاه کن دامنم پر از گلهای بابونه شده، بو بکش، انگار دستانم را وسط گلها کاشتهام. بوی گل گرفتهاند».
چقدر شوق زندگی کردنش را دوست دارم.
حالا سالهاست با رویای گندمزار و بوی بابونههای کنار نخلستان روزگار میگذرانیم. من و دخترک شاد ده سالگیهایم.
#به_قلم_خودم
#پرنیا

آخرین نظرات