تسنیم

اینجا من با همه ی وجودم عشق را زندگی می کنم
 خانه
دلتنگ نباش
ارسال شده در 25 خرداد 1399 توسط تسنیم در بدون موضوع

همیشه بهترین نوشته ها و بهترین شعرها از دلتنگی نشأت میگیرد.
اول عاشق میشوی و بعد آرام آرام دلتنگی میان خانه دلت جا میگیرد.
ناگاه میبینی شاعر شدی، میبینی تمام وجودت پر از کلمات عاشقانه ای هست که سر تا سر دلتنگ هستند.
دلتنگ که شدی میدانی چه میگویم.
*دلتنگ نباش*
«چشم هایش را باز کرد.هنوز ضریح در دستانش بود. نمیدانست چقدر از زمان گذشته فقط میدانست تمام روزهای زندگی اش از ذهنش گذشته بود.
صدای روح الله در عمق وجودش پیچید.
_زینب، اگه رفتیم کربلا حاضری حلقه هامون رو بندازیم حرم؟
_وای روح الله، معلومه که نه.حلقه ازدواجمون تنها چیز مشترک بین من و توئه.
_ولی اگه حلقه هامون رو بندازیم داخل حرم، عشقمون جاودانه می شه ها!»

ازابتدا کتاب که شروع میکنی ناخودآگاه آن را با *یادت باشد*مقایسه میکنی اما همین که با کلمات به پیش میروی متوجه خواهی شد که این بار نیز عاشقانه ای متفاوت را در حال ورق زدن هستی.
زندگینامه شهید مدافع حرم *شهید روح الله قربانی*
ورق ها را که جلو میروی آنچه بیشتر از همه به چشم می آید تلاش و پرکاری شهید قربانی و داشتن هدف بزرگ در زندگی ایشان است.
همچنین ارتباط صمیمانه با خانواده،همسر ودوستانشان و البته صبوری و همراهی همسران شهدا که در خاطراتشان همیشه خودنمایی میکند.

*پیشنهاد مطالعه*

این بار به وقت کتاب *دلتنگ نباش**یادت باشد*.

6 نظر »
ساعت خوشمزگی
ارسال شده در 24 خرداد 1399 توسط تسنیم در بدون موضوع

#به_قلم_خودم

#پرنیا

ساعات خوشمزگی خانه را خیلی دوست دارم.
همان ساعتهایی که دل همه اهالی خانه با هم هماهنگ میشود.
همه کنار هم مینشینند.
هر کس مشغول هر کاری باشد اما ساعات خوشمزگی خانه را فراموش نمیکند.
سفره غذا که پهن میشود با اینکه همه میدانند غذا چیست اما انگار برکت دارد، سر صحبت را باز میکند و اولین پرسش، به به چی میخوریم امروز؟
و همه با اشتیاق و لذت غذا را می چشند.

گاهی میشود از تمام لحظه هایمان ساعات خوشمزگی بسازیم.
جوری که از ثانیه ثانیه آن لذت ببریم.
جوری که نطقمان را باز کند.

با اینکه ممکن است هر کسی یک غذا را بیشتر دوست داشته باشد اما همیشه افراد همدل خانواده از غذا لذت میبرند.
چه خوب است سعی کنیم خوشمزگی های زندگیم را زیاد کنیم تا همه ساعت از کنار هم بودن لذت ببریم.
گاهی فکر میکنم کدبانویی چه نعمتی است.
چقدر می توان از آن درس گرفت و چقدر می توان از آن استفاده کرد.
بگذار تمام خانه ات رنگ خوشمزگی بگیرد.

5 نظر »
یادت باشد
ارسال شده در 21 خرداد 1399 توسط تسنیم در بدون موضوع

#به قلم خودم
همیشه عاشق کتاب خواندن بودم. یک جوری درس میخواندم که انگار با تمام وجود در حال خوردن تک تک نوشته های کتاب هستم.
یک غذای لذیذ که روحم را پرواز می داد.
در کنار کتاب های درس و مدرسه عضوکتابخانه کوچک روستایمان نیز بودم.
تقریبا تمام کتاب های آنجا را خوانده بودم .
همیشه اولین کارتن کتاب های تازه رسیده کتابخانه را خودم باز میکردم.
جوری بود که مسئول کتابخانه دیگر مرا
می شناخت و تا کتاب جدید می آمد خبرم
می کرد.
تابستان ها که وقت آزاد داشتیم مادرم اصرار داشت که کلاس های هنری شرکت کنم چون اعتقاد داشت دختر باید گلدوزی و خیاطی و… را بلد باشد، اما من گوشم به این حرف ها بدهکار نبود من عاشق کتاب خواندن بودم.
اول از همه سراغ رمان های عاشقانه میرفتم .
با شخصیت داستان زندگی می کردم ،
می خوابیدم، عاشق می شدم.
هر کتابی را می دیدم با ذوق می خواندم و هنوز هم همینطور است.
هنوز هم عاشق رمان های عاشقانه هستم.
چند وقت بود که اسم یک کتاب مدام جلوی چشمانم رژه میرفت.
مدام تکرار میشد*یادت باشد*.
مدتی به دنبالش بودم برای مطالعه، بیشتر به دلیل عاشقانه بودنش.
حتی سفارش کردم برادرم امسال عید که رفته بود راهیان نور برایم پیدایش کند اما پیدا نکرده بود، آنقدر اصرار کردم که برادرم خودش نیز کنجکاو شد کتاب را بخواند.
بعد از مدتی خبر داد کتاب را از یکی از دوستانش به امانت گرفته و من خوشحال از دیدن *یادت باشد*.
وقتی اینبار غرق در کلمات رمان شدم تازه متوجه شدم این عاشقانه با تمام
عاشقانه هایی که خوانده بودم فرق دارد.

*زمین جای تو نبود تو از بهشت آمده بودی*

داستانی واقعی از زندگی شهید مدافع حرم
*حمیدسیاهکلی مرادی*.
صفحه های کتاب را که میخواندم برای آن همه عشق و مهربانی پرده ای از اشک چشمانم را پوشانده بود.
اما کم کم متوجه شدم آنچه گریه دارد حال و روزگار ماست.
زندگی شهدا سرشار از وجود خداست در لحظه لحظه های آن، حتی عشق شان نیز آسمانی است زمینی نیست.
با خود می اندیشیدم آنچه سخت است زندگی در این روزگار پر از گرفتاری و‌ گناه است و شهدا این را چه خوب متوجه شده بودند.
*یادم باشد عشق تنها نقطه آغاز است تا انتها راه طولانی است*

پ ن:اگر به دنبال یک رمان عاشقانه هستی *یادت باشد، یادت باشد*.

23 نظر »
خیال عمر ابد داشتم فدای تو گشتم
ارسال شده در 20 خرداد 1399 توسط تسنیم در بدون موضوع

#به_قلم_خودم

#پرنیا

دلم که تنگ میشود میرود یک گوشه از قلبم مینشینم و مدام خاطرات را زیر و رو میکند.
هر چه بیشتر بی محلی اش میکنم بیشتر سر لج می افتد.
میدانم چه مرگش است دوباره هوای شما، به سرش زده است.
دفتر لحظه هایم را یکی یکی ورق میزند، دل به دلش میدهم، حس اش را دوست دارم.
مدام اشک های بازیگوش گوشه چشمانم را پر و خالی می کنند.
برمیگردد به سه سال پیش، همانجا می ایستد و خیره خیره زل میزند به قشنگترین تصویر دنیا.
خودش را، «دلم»را ، می گویم آنجا جا گذاشته است، بعد از آن روز به پایم نمی آید.
هر فرصتی که پیش می آید تنهایم میگذارد و شتابان خود را پیش شما می رساند.
ناخودآگاه اشک ها نیز با او همدست میشوند، راه گونه هایم را طی میکنند و آرام آرام عکس ضریحتان را شست و شو میدهند.
خودم را به او می سپارم دستانش را میگیرم و فرسنگ ها راه را با دل می پیمایم.
«السلام علیک یا اباعبدالله… »
هوای بی کسیم بود آشنای تو گشتم
خیال عمر ابد داشتم فدای تو گشتم


مولای من، دست دلمان را از سفره محرم ات کوتاه نفرما.
ما زنده ایم به اشک و روضه برای شما.
اصلا همه سال را به این امید میگذرانیم‌.

4 نظر »
با عرض پوزش فراوان
ارسال شده در 19 خرداد 1399 توسط تسنیم در بدون موضوع

#به قلم خودم

#پرنیا
امروز اتفاقی یاد تک درخت حیاط دبیرستانمان افتادم یک درخت جمبو که محل پچ پچ های دخترانه مان بود وهمیشه سر اینکه چه کسانی زیر سایه آن بنشینند دعوا بود.
البته در ابتدا بحث بر سر خود درخت بود، که اوایل نمی شناختیمش و بعد از شناسایی مختصری که از این بزرگوار پیدا کردیم تازه رسیدیم به بحث اینکه چرا هیچوقت میوه نمی دهد بخوریم ببینیم مزه اش چه جوری است *حالا که بعد از سالها میوه جمبو را چشیده ام می بینم که چقدر طعم ترش و شیرین دوستی های دخترانه مان را دارد*.

- به یاد دارم که در یکی از همین روزها چون من و صمیمی ترین دوستم به دلیل انتخاب دو رشته متفاوت در دبیرستان در دو کلاس متفاوت بودیم و زنگ هایی از کلاس درس وقتی از درس خسته می شدیم به دنبال یکدیگر می رفتیم و با اینکه مدت زیادی از صحبت هایمان نمی گذشت *اما انگار سالها همدیگر را ندیده بودیم* و سر درد دلهایمان باز، معلم ادبیاتمان مچ مان را گرفت و تا مدت ها اجازه بیرون رفتن از کلاس را به ما نداد.

خلاصه اینکه این درخت همیشه برای ماحکم خنده های ریز ریز زنگ های تفریح و البته ساعت های فرار ازکلاس درس را داشت.

*فکرکنم لازم نباشدکه بگویم این درخت جمبو چه راز ها که در سینه پنهان داشت از دخترانه هایمان*
وبا اینکه هیچگاه میوه نداد و ما همیشه از حرص مانند *با عرض پوزش فراوان*بز برگهای تازه جوانه زده و ترش مزه ی آن را در بین صحبت هایمان بدون اینکه خود متوجه باشیم می جویدیم اما همیشه سایه ای استوار داشت که خنکای آن دوستی هایمان را یواشکی قلقلک می داد.

«گفتم بز، این بزرگوار مگر دستش به یک درخت یا گیاه یا هر چیز سبز نرسد تمام برگهای جوان آن را به گویش خودمان* بزخور* می کند یعنی جوری می خورد که این درخت نگون بخت تا مدتها از دادن برگ جوان خود داری می کند».
این جمبو جان ما هم اینچنین بود تمام برگهای پایینش از ترس ما دیگر جوانه نمی زد وتنها بالای درخت مانده بود که آن هم از دست ما در امان نبود انگار وقتی از دور ما را می دید ناگهان جیغ می کشید و موهایش را مانند کفتر کاکل به سر بالا می داد.
امان از آن روزهای بی خیالی هایمان.

وقتی بدون حواس و بی خیال از کارهای روزانه منزل ناگهان یاد آن روزها می افتم تبسمی دلنشین لبانم را می پوشاند.
گاهی شوهرجانمان نیز از این تبسم های یهویی می پرسدومن برایش از خاطرات آن روزها می گویم و اینبار با هم می خندیم.

گاهی اوقات با خود می اندیشم چقدر ساده می توان شاد بودوخوشبخت، حتی با تمام مشکلات این روزهاو حتی برای لحظه ای،
اگریادبگیریم از تک تک ثانیه های آن برای با هم بودنمان بهره ببریم.
یاد بگیریم بیشتر به فکر اطرافیان خودباشیم
تا اگر برایشان مانند آن درخت میوه نمی دهیم
لااقل از خنکای سایه مان بهره مند شوند.

این روزهابدون اینکه خود متوجه باشیم لحظه هایمان به سرعت می گذرندو ما غافل از گذر زمان به پیش می رویم، پدرومادرهایمان پیر و بچه هایمان بزرگ می شوند،قدر داشته های زندگیمان را بدانیم زمان به سرعت در حال سپری شدن است.

8 نظر »
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • ...
  • 6
  • ...
  • 7
  • 8
  • 9
  • ...
  • 10
  • ...
  • 11
  • 12

آخرین مطالب

  • نه فقط برای خودم
  • درس خواندن
  • شوق دیدارت
  • برگ های تازه انار
  • دامن چین دار
  • امام زمان
  • همه ی دنیایم شد عشق
  • هدیه تولد
  • سکوت
  • دغدغه ی این روزها

آخرین نظرات

  • تسنیم  
    • تسنیم
    در درس خواندن
  • السلام علیک یا امیرالمومنین  
    • غزلهای عاشقی
    • راهیان نجف اشرف
    • سایدا
    در درس خواندن
  • تسنیم  
    • تسنیم
    در درس خواندن
  • مریم نوری در درس خواندن
  • زفاک  
    • تا بهشت...
    • غَیث
    در درس خواندن
  • تسنیم  
    • تسنیم
    در شوق دیدارت
  • مریم قپانوری  
    • رهروان عشق
    در شوق دیدارت
  • نوری در امام زمان
  • تسنیم  
    • تسنیم
    در رد چشمهایت
  • تسنیم  
    • تسنیم
    در هدیه تولد
  • تسنیم  
    • تسنیم
    در رد چشمهایت
  • میم^_^نون  
    • فدانا
    در همه ی دنیایم شد عشق
  • مریم نوری در رد چشمهایت
  • السلام علیک یا امیرالمومنین  
    • غزلهای عاشقی
    • راهیان نجف اشرف
    • سایدا
    در هدیه تولد
  • السلام علیک یا امیرالمومنین  
    • غزلهای عاشقی
    • راهیان نجف اشرف
    • سایدا
    در رد چشمهایت
  • تسنیم  
    • تسنیم
    در قصه ی دلتنگی
  • السلام علیک یا امیرالمومنین  
    • غزلهای عاشقی
    • راهیان نجف اشرف
    • سایدا
    در قصه ی دلتنگی
  • تسنیم  
    • تسنیم
    در دل روی دل برایت حرم میسازیم
  • تسنیم  
    • تسنیم
    در به نیت فرج مولا
  • ... در به نیت فرج مولا
آبان 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            

تسنیم

همه ی مطالب به قلم خودم هست. من عاشق نوشتن هستم. یک زن که عاشق زنانگی و زندگی است. این متن ها از دل یک عشق بزرگ سرازیر شده اند.

جستجو

موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟

پیوندهای وبلاگ

  • بخوان با ما
کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان