تو ای بزرگترین ستاره ام طلوع کن
27 تیر 1399
#به قلم خودم #پرنیا یادم می آید قدیمترها، آن زمانی که بچه بودیم در خانه اکثر اهالی روستا تخت های چوبی بود که شبهای تابستان که گرمای هوا همه را کلافه میکرد روی آن میخوابیدند. اول غروب مادرها تشک و بالش های اهالی خانه را روی آن پهن میکردند تا خنکای هوای… بیشتر »
3 نظر
اینجا شاهچراغ است
08 تیر 1399
*السلام علیک یا احمدبن موسی کاظم یا حضرت شاهچراغ* #به قلم خودم #پرنیا اینجا شاهچراغ است. همچون نگینی فیروزه بردستان زمخت شهربا بوی بهارنارنج های اردیبهشت. برای ما که دور افتاده ایم از حضرت خورشید، *امام رضا*و بانوی عرش نشین *حضرت معصومه* چه دلخوشی… بیشتر »
ندبه های دلتنگی
06 تیر 1399
خورشید پشت ابرهای دلتنگی؛ چشمانمان را قرن هاست پرده ای از اشک پوشانده، چنان که خیس گشته انتظارمان از باران های گاه و بیگاه «اللهم ارنی طلعت الرشیده». و عالم قرن هاست چشم انتظار تبلورحضورتان، دل های بیقرار را، چراغانی کرده است و من سالهاست دست به دامان… بیشتر »
آفتاب رخشان مردمان کویر
03 تیر 1399
#به قلم خودم #پرنیا بهشت خانه آقا موسی بن جعفر منت بر سر زمینیان گذاشتید آن هنگام که با قدومتان سبز گردانیدید دامن نجمه خاتون را و اشتیاق بی پایان برادر از وجودتان چه عاشقانه وصف مینماید این مهر، خواهر برادری را. بانوی آینه ها، آفتاب رخشان مردمان کویر.… بیشتر »