#به قلم خودم #پرنیا یادم می آید قدیمترها، آن زمانی که بچه بودیم در خانه اکثر اهالی روستا تخت های چوبی بود که شبهای تابستان که گرمای هوا همه را کلافه میکرد روی آن میخوابیدند. اول غروب مادرها تشک و بالش های اهالی خانه را روی آن پهن میکردند تا خنکای هوای… بیشتر »
آرشیو برای: "تیر 1399"
*السلام علیک یا احمدبن موسی کاظم یا حضرت شاهچراغ* #به قلم خودم #پرنیا اینجا شاهچراغ است. همچون نگینی فیروزه بردستان زمخت شهربا بوی بهارنارنج های اردیبهشت. برای ما که دور افتاده ایم از حضرت خورشید، *امام رضا*و بانوی عرش نشین *حضرت معصومه* چه دلخوشی… بیشتر »
خورشید پشت ابرهای دلتنگی؛ چشمانمان را قرن هاست پرده ای از اشک پوشانده، چنان که خیس گشته انتظارمان از باران های گاه و بیگاه «اللهم ارنی طلعت الرشیده». و عالم قرن هاست چشم انتظار تبلورحضورتان، دل های بیقرار را، چراغانی کرده است و من سالهاست دست به دامان… بیشتر »
#به قلم خودم #پرنیا بهشت خانه آقا موسی بن جعفر منت بر سر زمینیان گذاشتید آن هنگام که با قدومتان سبز گردانیدید دامن نجمه خاتون را و اشتیاق بی پایان برادر از وجودتان چه عاشقانه وصف مینماید این مهر، خواهر برادری را. بانوی آینه ها، آفتاب رخشان مردمان کویر.… بیشتر »
#به قلم خودم #پرنیا گاهی اوقات یواشکی کنج خاطراتم را میگیرم آرام آرام میروم تا به تو میرسم. همان دخترک بازیگوش با لباس های چین چین گل گلی. با یاس های کوچک روی موهایش. همان دخترک درون آینه که عصرهای کشدار تابستان را با گوشواره های گیلاس سپری میکرد. مثل… بیشتر »

آخرین نظرات