آقا گل بدهم
31 خرداد 1399
#به قلم خودم #پرنیا قدم زدم تمام سنگفرش خیابان را به امید نگاهت چشم در چشم عابران دوختم یکی یکی انگار گمشده بودی پشت برق نگاه کودکی سرگردان *آقا گل بدهم* چقدر جای ات بین قلب کوچکش خالی ست دست به دعا برداشتم تو را دوباره آرزو کردم *گمشده ام بین گلهایت… بیشتر »
8 نظر
بوی عشق
29 خرداد 1399
#به قلم خودم #پرنیا دانه های ریحان را در دستانش می ریزد، نگاهی به آنها میکند تا ببیند آیا هنوز هم سالم هستند. این دانه ها را پارسال خریده بود. مقداری از آنها باقی مانده بود، قصد داشت امسال آنها را در باغچه بکارد تا سبزی و زینت سفره های غذایشان شود. خیلی… بیشتر »
خانه پدری
26 خرداد 1399
#به_قلم_خودم اینجا گلها بدون منت باران شکوفه میدهند و با دست نسیم موهایشان را می بافند. اینجا ظهرهای تابستان، یاد شیطنت های کودکیهایمان ذهنم را قلقلک میدهد. چقدر این خانه دوست داشتنی است. بوی مهربانیهای بی دریغ مادرم، بوی خوش نان تازه، بوی بچگی هایمان.… بیشتر »
دلتنگ نباش
25 خرداد 1399
همیشه بهترین نوشته ها و بهترین شعرها از دلتنگی نشأت میگیرد. اول عاشق میشوی و بعد آرام آرام دلتنگی میان خانه دلت جا میگیرد. ناگاه میبینی شاعر شدی، میبینی تمام وجودت پر از کلمات عاشقانه ای هست که سر تا سر دلتنگ هستند. دلتنگ که شدی میدانی چه میگویم. *دلتنگ… بیشتر »
ساعت خوشمزگی
24 خرداد 1399
#به_قلم_خودم #پرنیا ساعات خوشمزگی خانه را خیلی دوست دارم. همان ساعتهایی که دل همه اهالی خانه با هم هماهنگ میشود. همه کنار هم مینشینند. هر کس مشغول هر کاری باشد اما ساعات خوشمزگی خانه را فراموش نمیکند. سفره غذا که پهن میشود با اینکه همه میدانند غذا چیست… بیشتر »
یادت باشد
21 خرداد 1399
#به قلم خودم همیشه عاشق کتاب خواندن بودم. یک جوری درس میخواندم که انگار با تمام وجود در حال خوردن تک تک نوشته های کتاب هستم. یک غذای لذیذ که روحم را پرواز می داد. در کنار کتاب های درس و مدرسه عضوکتابخانه کوچک روستایمان نیز بودم. تقریبا تمام کتاب های… بیشتر »
خیال عمر ابد داشتم فدای تو گشتم
20 خرداد 1399
#به_قلم_خودم #پرنیا دلم که تنگ میشود میرود یک گوشه از قلبم مینشینم و مدام خاطرات را زیر و رو میکند. هر چه بیشتر بی محلی اش میکنم بیشتر سر لج می افتد. میدانم چه مرگش است دوباره هوای شما، به سرش زده است. دفتر لحظه هایم را یکی یکی ورق میزند، دل به دلش… بیشتر »
با عرض پوزش فراوان
19 خرداد 1399
#به قلم خودم #پرنیا امروز اتفاقی یاد تک درخت حیاط دبیرستانمان افتادم یک درخت جمبو که محل پچ پچ های دخترانه مان بود وهمیشه سر اینکه چه کسانی زیر سایه آن بنشینند دعوا بود. البته در ابتدا بحث بر سر خود درخت بود، که اوایل نمی شناختیمش و بعد از شناسایی… بیشتر »
مرجان
18 خرداد 1399
ظاهرش با اسمش زمین تا آسمان متفاوت است وقتی اسمش را میشنوی فکر میکنی چقدر زیبا و ظریف است. البته بستگی به نگاهت هم دارد. گلهای ریز قرمز با برگهای سبز تازه جوانه زده و یک عالمه تیغ. کاکتوسم را میگویم اسمش مرجان است. اولین چیزی که در نگاه اول متوجه اش… بیشتر »
به وقت نبودنت
17 خرداد 1399
#به قلم خودم #پرنیا رفتی؛ آفتابگردان های باغچه همسایه رخ از آفتاب برچیدند دستانم را به آب سپرده ام تا پشت سرت بریزم اینجا به وقت نبودنت، هوا همچنان بارانی است شب گیسوانش را با ناز شانه میزند و من در امتداد سیاهی گیسوانش به دنبال رویاهایم، خواب را بهانه… بیشتر »
سلام حضرت دلبر
16 خرداد 1399
#به قلم خودم #پرنیا گوش کن. صدای نقاره، تیک تاک ساعت. قرن ها از پی هم عبور می کنند. تمام عالم را غبار بی کسی پوشانده است. دستمال تمییز بر میدارم و خانه دل را گردگیری میکنم. آخر مهمان عزیزی در راه است. «عزیز علی أن أری الخلق و لا تری» حیاط کوچک انتظارم… بیشتر »
ملت عشق
15 خرداد 1399
#به_قلم_خودم #پرنیا شاید برای شما هم پیش آمده باشد که میان روزمرگی های زندگی، خود را فراموش کرده باشید. اگر خانم خانه باشید، رسیدگی به خانه و فرزندان و شوهر شاید باعث شده باشد که دیگر وقتی برای خود نداشته باشید. شاید پیش بیاید که دچار یأس و ناامیدی شده… بیشتر »
حضرت خورشید
15 خرداد 1399
در لابه لای کوچه پس کوچه های دوران بچگی دلم را به سویتان پرواز میدهم، آن هنگام که دغدغه ای برایم نبود مگر حظ سفری که هر سال مادربزرگم را *اگر بگویم از دورترین راه اغراق نکرده ام* به سویتان می کشاند. من خوشحال از همراهی هر سال با مسافرانی که چندین روز… بیشتر »
انکرالاصوات
13 خرداد 1399
خروسکی بازیگوش چند روزی است درون گلویمان لانه گزیده و صدایمان را خفه کرده انگار از ته چاه می آید. جورری شده که دیگر وقتی موقع خواب می خواهم برای پسر دوساله ام لالایی بخوانم بیچاره با چشمانی شگفت زده به صورتم زل میزند و احتمالا با خود میگوید یعنی این… بیشتر »
زیر نگاه یواشکی بهارنارنج ها
12 خرداد 1399
به قلم خودم بگذار! تا بهار بهشتت را در آغوش میفشارد کنار باغچه اردیبهشت زیر خنکای درخت توت دوباره عاشق شویم بگذار! پرسه عاشقانه مان برای همیشه در خاطره ی سبز این روزها جوانه زند آنگاه! برای هر دویمان نیمکتی می گذارم از جنس بابونه و ریحان و چای عصرانه… بیشتر »
عمریست دخیلم به ضریحی که ندارید
11 خرداد 1399
اجازه نزدیک شدن به آنجا را نداری. از همان دورادور تا چشم کار میکند تاریکی است. و مظلومیت به بلندای تمامی تاریخ. از دور که نگاه میکنی نا خودآگاه اول به دنبال نشانی از حضرت مادر هستی. و بیت الاحزان. بعد از ناامیدی از این همه ناپیدایی، به دنبال فرزندان.… بیشتر »
دردونه حسن کبابی
10 خرداد 1399
#به_قلم_خودم #پرنیا عشق بین من و پدرم در خانواده زبانزد بود تا جایی که بعضی ها لقب عزیز دردونه حسن کبابی را به من داده بودند. این دلدادگی به حدی بود که تمام تلاشم را میکردم که نکند کاری کنم که پدرم ناراحت شود. اما بچگی بود و هزار شیطنت. اما هر وقت کار… بیشتر »
شگفتانه
09 خرداد 1399
دلم برای غنچه ها! همرنگ واژگونی لاله میسوزد زرد نارنجی قرمز وقتی دست خزان زده پاییز قلبهایشان را غمگین نقاشی میکند و شبنم صورتهایشان را نوازش چه تازگی شگفتانه است باران! انگار امید غنچه های نوشکفته به اوست بیشتر »
می و مستوری و مستی همه بر عاقبت است
08 خرداد 1399
#به_قلم_خودم #پرنیا #بهشت از وقتی از مکه برگشته بود همیشه لباس سفید میپوشید، معتقد بود سیاهی ها روی سفیدی بیشتر خودنمایی میکنند و این باعث میشود زود به زود لباسمان را عوض کنیم. لباس سفید برایش یادآور خاطرات شیرین سفر حج بود. آنجا پیمان بسته بود دیگر از… بیشتر »
یک آرامبخش قوی
07 خرداد 1399
#به_قلم_خودم #پرنیا سجاده اش را پهن میکند همان لحظه بوی یاس های میان سجاده آرامش را به وجودش تزریق میکند. چقدر این لحظه های پای سجاده نشستن را دوست دارد. مفاتیح را باز میکند و مثل همیشه بدون اینکه دنبال دعایی باشد زیارت عاشورا را پیدا میکند و شروع میکند… بیشتر »
ترشک های بچگی
06 خرداد 1399
#به_قلم_خودم #پرنیا گوجه سبزی در دهانش میگذارد و از ترشی دلپذیری که دهانش را پر کرده است لذت میبرد. خاطراتش یکی یکی از میان این گوجه سبزها سرک میکشند. از وقتی به یاد می آورد عاشق مزه های ترش بود و خوراکی های ترش مزه را دوست داشت. وقتی مادرش همیشه بعد از… بیشتر »
بوی آویشن
06 خرداد 1399
#به_قلم_خودم #پرنیا بوی آویشن دم کرده کوچه را پر کرده بود. نفس عمیقی کشید. با تمام وجود بوی دل انگیز آویشن را استشمام کرد، بوی زندگی بود. یادش بخیر، همیشه عصرهای تابستان وقتی هوا رو به خنکی می رفت پیرزن مهربان همسایه چای اش را دم میکرد، پتو به دست… بیشتر »