وقتی در یک برهه از زندگیم رسیدم به امام زمان، سعی کردم بیشتر در مورد امام زمان بدانم. کتاب های زیادی خواندم. دعاهایی که منسوب به ایشان شد پای ثابت سجاده هایم. همیشه با خودم فکر میکردم چه کاری برای امام زمان از دستم برمی آید؟ برای ظهور چه کاری باید بکنم؟ اگر دغدغه این چنینی داشته اید و اگر کاری انجام می دهید ممنون میشوم مرا هم راهنمایی کنید.
سال ها وسط دنیای خودم زندگی می کردم. یک تنهایی شگفت انگیز. همهی کارهایم را تنهایی انجام میدادم. خلوتم را دوست داشتم. کتاب میخواندم. درس میخواندم. عاشق گلسر بودم. ظرافت زنانه ام را دوست داشتم. تنهایی برای خودم به خودم می رسیدم. حواسم به قلبم به روحم بود. تا اینکه وسط همه ی این شلوغ پلوغی های تنهایی تو پیدا شدی.
پا به پایم آمدی. کتاب خواندی. نوشته هایم را خواندی. وارد دنیای صورتی رنگ زنانه ام شدی. گفتی دوستت دارم و قلبم جوانه زد. بزرگ شد. دیگر نخواستم تنها باشم.
کاش زودتر فهمیده بودم که زندگی یعنی داشتن کسی که هر روز صدایش سر ذوقت بیاورد. صدایش برایت زندگی باشد. بودنش بشود تمام دنیایت.
دستانش را گرفتم و وسط دنیای تنهایی ام نشاندم. همه ی دنیایم شد عشق. رنگی رنگی شد. پر از طراوت و بوی یاس.
هدیه تولد
وقتی گفت:«واسه تولدت چی بگیرم؟» با کلی ذوق گفتم:«چادر نماز». دلم میخواست وسط نمازهایم مدام خودمان را از خدا بخواهم. مدام حس اینکه با هم نماز بخوانیم و بعد برگردد و بگوید:«قبول باشه» سر ذوقم بیاورد. دستانش را محکم میان دستانم بگیرم و از دیدنش دلم غنج برود.
وارد مغازه پارچه فروشی که شدم دلم میخواست چادر سفید بگیرم . از آن چادر عروسها با گلهای صورتی رنگ دلبرانه. اما دلم نیامد. دوست داشتم یک روز سرد زمستانی که خانه را برای آمدنش گرم نگه داشتهام وارد شود و پیشانیم را ببوسد و بگوید:«برایت چادر نماز گرفتهام. از همانها که دوستشان داری». باید خودش برایم چادرنماز بگیرد تا همیشه قلبم از دیدنش جوانه بزند.
چندتا پارچه چادری را که دیدم. خواستم یکی را انتخاب کند. خودش برایم انتخاب کرد. چادر نمازم شد همان که هر موقع سر درد و دلم با تسبیح و سجاده باز میشود، دستم را بگیرد و کنارش بنشاند. چادر نمازم شد محرم دعاهای از ته دل و مرهم دوری و فاصله.
میدانم آخرش هم همین چادر نماز، یک روز سرد زمستانی برایم آغوشش را هدیه میآورد.
راستش زیاد اهل حرف زدن نیستم. بیشتر ترجیح میدهم سکوت کنم. حتی حرف زدن زیاد اذیتم می کند. وقتی کسی کنارم باشد که زیاد حرف بزنم تا چند روز سنگینی و زجر روحم را احساس می کنم.
پس اینکه کسی ازم سوال نپرسد، نه تنها ناراحت نمی شوم بلکه خیلی هم خوشحال میشود.
خیلی هم در بند حرف نیستم که چیزی ذهنم را برای گفتن مشغول کرده باشد.
همیشه عاشق کتاب و درس و مدرسه بودم. همین که چیز جدیدی یاد می گرفتم انگار تمام دنیا را داشتم. با ذوق قدم در مدرسه می گذاشتم. دلم نمیخواست درس و مدرسه تعطیل شود. درسم که تمام شد چند سالی دیگر ادامه ندادم تا اینکه با حوزه علمیه آشنا شدم
بعد از چند سال دوری از درس و محیط آموزشی قدم در حوزه گذاشتم. عاشق درس و بحث طلبگی هستم. دلم می خواهپ دوباره اگر میشد درس های سطح دو را بخوانم. سطح دو که تمام شد باز هم دلم می خواست بخوانم پس سطح سه ثبت نام کردم.
سال تحصیلی جدید شروع شده است. نتوانستم انتخاب رشته کنم. چند سالی به دلیل دوری راه از درس خواندن عقب افتاده ام. امسال ولی دل به دریا زدم و گفتم انتخاب رشته کنم شاید خدا خواست و توانستم دوباره ادامه بدهم. با واحد آموزش تماس گرفتم. خانم بسیار محترمی هستند. هر وقت مشکل داشته ام برایم حل کرده اند. متوجه شدم مشکل از سایت انتخاب رشته بوده. برنامه کلاسی را از واحد آموزش گرفتم. نمی دانم امسال بتوانم این راه طولانی را طی کنم یا نه. تمام ذهنم را این روزها ادامه تحصیل پر کرده است.

آخرین نظرات